حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

مسابقات بین باشگاهی تکواندو94.12.21

سلاااام سلام به قهرمان من الهی فدات شم با این لباس مبارزه روزهای آخراسفندبود استاد توی باشگاه گفت که مسابقات بین باشگاهی داریم کمربند زردو سبز و آبی ؛چون معمولا از کمربند قرمز باید بره مسابقه اولش مخالفت کردی چون از مبارزه و لباسش بیزاری؛اما وقتی بابا اصرار کرد و گفت که برو هیچ اشکالی نداره ببازی و این فقط یه تجربه میشه قبول کردی.خلاصه تمرین کردین و یه روز قبلش رفتی وزن کشی که بیست کیلو و پونصد داشتی.روز مسابقه هم که جمعه بود مراسم هفت عمه ی باباهم بود ما از صبح رفتیم اونجا تا ساعت حدود چهار عصر بابا اومد دنبالمون بازی اولت عالی بود و کلی سر زدی و انقد خوشحال بودی.عمو امیرومحمدطاها ...
23 اسفند 1394

بهمن ماهی که گذشت..

لبخند تو.... معجزه ی شیرینی است... که رویای بهشت را... دردل آدم.. زنده میکند... سلام سلام صدتاسلام به پسر ناز خودم امیدوارم زیر سایه حق سلامت باشی؛این روزها کمتر فرصت میکنم بیام ووبلاگت رو به روز کنم.آخه تمام وقتم برای شما پرمیشه. ماه بهمن هم مثل برق اومدو رفت مثل قبل باشگاه و کلاس زبان میری.این روزهاکلاس ریاضی هم اضافه شده چون معلمتون آقای حسینی تمام تمرینات رو حل نمیکنه ماهم وبعداز دوبار صحبت کردن به نتیجه نرسیدیم مجبور شدیم به مدیر مدرسه گفتیم ایشونم چون با بابا دوست هستن آدرس دخترشون رو دادن درهفته یه جلسه ...
2 اسفند 1394

برف 7بهمن 94

هنوزم برف هوایه دوست دارم برف سر تی ردپای دوست دارم وقتی که ها کنی گرمه به تی دست من تی او گرمی هایه دوست دارم سلااام سلامی سرد و برفی به عزیزدلم حنان جونم خلاصه بعدمدتها رشت سفیدپوش شد،دیگه واسه مابرف شده بود آرزو؛اطراف مثل ماسوله و آستارا برف می اومدامارشت نیومده بود.مردم یه ذوقی میکردن.بابا قبلش چندروزی مرخصی گرفته بودکه خوشبختانه مصادف شد با این روزهای برفی.7بهمن گفته بودن بیاین کارنامه میان ترم زبان رو بگیرید اول خواستیم پیاده بریم اما منصرف شدیم ترسیدم مریض بشی.باماشین توی این برف رفتیم نمره 18 گرفته بودی و خیلی هم قابل قبول بود.چه ذوقی داشت...
10 بهمن 1394

باغ محتشم94.11.2

،،،،،توکل برخدایت کن؛،،،،،، ،،،،، کفایت میکندحتما؛،،،،،، ،،،،،،اگرخالص شوی بااو؛،،،، ،،،،صدایت میکندحتما؛،،،،، ،،،،اگربیهوده رنجیدی،،،،؛ ،،،،ازاین دنیای بی رحمی؛،،،، ،،،،به درگاهش قناعت کن،،،،؛ ،،،،،عنایت میکندحتما؛،،،،،، ،،،،،،دلت درمانده میمیرد؛،،،، ،،،،،اگرغافل شوی ازاو؛،،،،،، ،،،،،به هروقتی صدایش کن،،،،؛ ،،،،،حمایت میکندحتما،،،،،؛ سلام دردونه ی من الان که دارم برات مینویسم ساعت از دوشب هم گذشته و شما خوابی امروز ظهر هوای ابری بود سه تایی رفتیم باغ محتشم قدم زدیم وچند تاعکس گرفتیم.به قول خودت خیلی حال داد.اماخیلی سرد بود.ازپسر خوشیتیپم کلی عکس گرفتم.لباس ورزشی جدیدتم تازه...
2 بهمن 1394

بازهم برنامه پارک 94.10.23

سلام هدهد خونه ی من..... الهی که سالم و سلامت باشی وهیچ غمی توی دلت نباشه بازیه چهارشنبه ازراه رسیدو هوای خوب رفتیم پارک,دوتایی قدم زدیم و مثل همیشه از مدرسه و ساعاتی که گذروندی تعریف میکنی کلی باهم حرف میزنیم.گاهی از یکی گله داری.گاهی بابچه هادرگیر میشی چون شما نسبت به وسایلت حساسی.خلاصه اینکه توی همه ی حرفات پارسا هست که همیشه باهم هستین.الهی که همیشه شاد باشی و دوران خوبی سپری کنی تا خاطرات خوبی به یادگار بمونه برات. بریم ادامه....... یادت نره همیشه دوستت دارم ...
25 دی 1394

فروشگاه ورزشی 94.10.19

به دنبال آخرین حرف برای تکمیل جمله ات نگرد... هر حرفی که بوی دوست داشتن بدهد آخرین کلام است... نقطه. سر سطر....! تو آخرین کلام قافیه شعر من هستی... همیشه در آغاز همیشه در پایان نقطه. ســـــــــــــــــــــــــــــــــــر ســــــــــــــــــــــــــطــــــــــــــــــــــــر سلام به شازده کوچولوی خونه ی من مامان قربونت بشه که انقد آقایی و هرجا میریم میخوای خودتو بزرگ نشون بدی؛آخه دیگه مردی شدی واسه خودت؛رفته بودیم فروشگاه ورزشی دوست بابا تا شما و بابا لباس ورزشی بخرین؛لباستو خودت انتخاب کردی و همه رو میرفتی توی اتاق پرو امتحان میکردی؛تازه در رو هم ازپشت قفل میکردی؛همه هی نگاهت...
20 دی 1394

کمربند سبز تکواندو94.10.15

زنـــدگی .. بهانـــه استـــــ .. مــــن هــَــوا را بــه امیـــد ِ هـــم نفـســـی بـــا تـــ♥️ــو تنـفـس مـــی کـنَـــم ... سلام بهونه ی قشنگ زندگی خوبی؟خوشی؟سلامتی؟الحمدالله الان میخوام از چیزای قشنگ و شاد بنویسم بعداز تمرین ها و تلاش و پشتکارت تونستی در مدت خیلی کوتاه,یعنی درعرض سه ماه از رفتن تکواندو کمربندسبز از استاد بگیری الهی مبارکت باشه عزیزدلم به امیدموفقیت های بالاترت در زندگی ...
18 دی 1394

یک روز ابری سرد درپارک94,10,9

زنـــدگی .. بهانـــه استـــــ .. مــــن هــَــوا را بــه امیـــد ِ هـــم نفـســـی بـــا تـــ♥️ــو تنـفـس مـــی کـنَـــم ... سلام سلام به شاهزاده ی خونه ی ما الهی که هرجاهستی و هر سنی هستی اینارو مرورمیکنی درصحت  و سلامت کامل باشی و لبت همراه دلت خندون باشه حنان گلم مثل  همیشه این رزها سرمون با مدرسه و کلاس ها شلوغه وشما داری  تلاش میکنی تا به هدفت برسی؛منم همه جا همراهیت میکنم وتنهات   نمیزارم,اگه فرصتی پیش بیاد سعی میکنم حال و هواتو عوض کنم زنگ تفریحی برات بشه,چهارشنبه ها معمولا نزدیک دوازده ظهر تعطیل میشی وما تازمان صرف ناهاریه س...
10 دی 1394

تولد قمریت مبارک شازده کوچولو

شازده کوچولوی من تولد قمریت مبارک یازده سال پیش همچین روز مبارکی خداتورو به ما هدیه داد تا چراغ خونه ی ما باشی قدمت مبارک عزیزدل مادر میلاد باسعادت حضرت محمد ص بر تمام شیعیان جهان مبارک عزیزدلم هرسال به رسم عادت در چنین روز شکلات پخش میکنیم,امسال بردی مدرسه توی کلاس و دفتر پخش کردی,که آقای مدیر لطف کردن یه کتاب قصه بهت هدیه دادن,دستشون درد کنه ...
7 دی 1394

یلدای 94

سلام؛سلام؛صدتا سلام یلدات مبارک عزیزدلم الهی که تمام عمرت شب یلداباشه؛ حنان خوشکلم امسال کلی برنامه تدارک دیده بودم اما مگه این مریضی گذاشت با اینکه مریض بودم امابه خاطرشما سعی کردم یه چیزایی آماده کنم که اصلا نتونستیم چیزی بخوریم و خونه بودیم؛صبح شب یلداگفتی به خاطر جشن میخوای بری حتما مدرسه منو بابا رسوندیمت مدرسه و دوتایی رفتیم دکتر ،ظهر بابا اومد دنبالت انقدحالم بدبودکه حتی نمیتونستم غذادرست کنم,ازمدرسه اومدی و همش سرفه میکردی اصلا آروم نمیشدی بردیمت قاهری دارو اسپری داد بازکلی طول کشید تا سرفه رو ردکردی؛شب هم خونه بودیم وسه تایی یلدارو جشن گرفتیم که من خیلی بی ح...
5 دی 1394